با وجود اینکه پنج ماه به کنکور فهمیدم بلایی که سرم اوردن قابل تبدیل و درمان مث اول نیست...پنج ماه درس نمیخوندم.گریهههه...دو هفته به کنکور خودکشی..کتک زدن خپدم تو خونه راه میرفتم ..میگفتم خدا لعننت کنه کو-کی ...خدا لعنتت کنه رعی-نیا سرمو به دیوار میکوبیدم هم از غم مشکلم ..هم از بی عدالتییی... خلاصه بعد کنکور رتبه امد 15000 تجربی! منی که با گریه من رو بردن سر جلسه...منی که تمامم زیست پیش و تمام زبان و دین رو گذاشتم بعد عید مه اصا نشددد.فصل اسید باز شیمی بعد عید نشدددد.هندسه و امار بعد عیددد نشد. ...ابا اون روحیه داغون یعنی فکر کنید اگه اونارو خونده و مرور بقیه با روحیه عالی میرفتم نمیشد 5000 که مدنظرم بود برای رشته مورد علاقه ام به دست بیارم؟ اصلا فکر دانشگاه نبودم...چقددد سخت بود خواهرم زده بپد دماغ تازه عمل شده ام رو نابود کرد...مشکل جدید! نمیخواستم تو اجتماع.تو جایی که همسنام با دغدغه های کوچیکشون(برای من) هستن باشم نمیخواستم من سالم رو ناقص کردن حقم نبود پیش بقیه که ناقص نیستن باشم ببینم حسرت بخورم سال اول نرفتم...اصلا شرایط بیرون رفتن نداشتم(مث الان) گفتن بشین سال بعد...بی امید و انگیزه سال بعد اردیبهشت شروع کردم به خوندن تا شب کنکور فقط دو ماه! باز همون رتبه یکم بالاتر البته زدم یه رشته ای ..قبلش قول شرف گرفتم 1--- مامان شرایط خونه خاطرات تک تک اتاقا برام یاد گذشته امه جدا از حسمم.یاد ارزوها و رویاها و خاطرات اذیتم میکنه همسایه ها ..نمیتونم تو کوچه چشم تو چشم بشم...خونه رو عوض کنید 2--- به هر قیمتییی شده از اون دو لاشخور بی صفت شکایت کنید مادرم به خواهر کوچیکم قول داد اون پیغامشو به من رسوند... رفتم دانشگاه با چه عذابی
برچسب:
نویسنده: مهدی حیدری
تاريخ: جمعه
19 شهريور
1395 ساعت: 9:28