نمیكردم دوباره قرمز شم و نتونم حرف بزنم. ولی امروز دوباره دست و پام میلرزید. باور كن خیلی سعی كرده بودم عادی باشم. نمیدونم شاید خودتم فهمیدی كه هی بهم میخندیدی، انگار داشتی مسخرم میكردی تو دلت. شاید اصل-
دو تایی با هم نشسخودم رو فرد فعال دانشگاه تصور میکردم...میگفتم بذار دم کنکور بشه میرم پیش متخصص بشم چیزی,ک
ه اپل باید میبود..بعد میشم شاد و فعا..دیگه عذاب نمیکشم رنج نمیکشم.... مثل اول نمیشه .نشد..این واقعیت بود منم دیگه دختین و بهم خندیدین. كاش اینا رو میفهمیدی تو، كاش من میفهمیدم چی تو سرت میگذره وقتی ب
برچسب:
نویسنده: مهدی حیدری
تاريخ: پنجشنبه
8 مهر
1395 ساعت: 1:48